مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

155

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

حكايت كور چون شب سى و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان بخت ، دلاك گفت : يكى از برادران من كه قفه نام دارد بدريوزگى بدر خانهء رفته ، در بكوفت . خداوند خانه بآواز بلند گفت : كيست كه در هميكوبد ؟ برادرم جواب نگفت . تا اينكه خداوند خانه آمده ، در بگشود و گفت : چه ميخواهى ؟ برادرم گفت : از بهر خدا چيزى دهيد . خداوند خانه گفت : تو نابينا هستى ؟ گفت : آرى . خداوند خانه ، دست برادرم گرفته ، به خانه برد و از پله بفرازش برد . برادرم را گمان اين بود كه خوردنى يا چيز ديگرش خواهد داد . چون بفراز خانه برشدند ، خداوند خانه گفت : اى نابينا ، چه ميخواهى ؟ برادرم گفت : چيزى در راه خدا ميخواهم . خداوند خانه گفت : خدا بدهد . برادرم گفت : چرا اين سخن نخست نگفتى ؟ آن شخص گفت : اى پست‌ترين گدايان ، وقتى كه تو در بكوفتى و من آواز دادم ، چرا جواب ندادى و در هميكوفتى ؟ برادرم گفت : اكنون چه خواهى كرد ؟ گفت : چيزى در اينجا ندارم كه به تو دهم . برادرم گفت : مرا از پله‌ها به زير كن . گفت : راه بر تو نگرفته‌ام . برادرم خواست كه از پله‌ها به زير آيد ، بيست پله به زمين مانده بود كه پايش بلغزيد و از پله‌ها همىغلطيد تا سرش بشكست . چون از خانه بيرون شد ، نميدانست بكدام سو رود . در آن هنگام ، جمعى از ياران نابيناى او برسيدند و گفتند : امروز چه عايد تو گشته ؟ او ماجرا بيان كرد و گفت : ميخواهم كه امروز از درمهائيكه ذخيره كرده‌ام ، صرف كنم . و خداوند خانه از پى او روان بود . سخن او را بشنيد . برادرم نمىدانست كه از مرد از پى او روانست و هميرفت تا به مكان خود برسيد . آن مرد نيز در آن مكان شد . برادرم نميدانست و بانتظار ياران نشسته بود . چون يارانش